ساعت ۶

خرید بک لینک
بهم گفت تو که نوشته هات خوبه بیا یه کتابم در مورد زندگی من بنویس خیلی میفروشه ها

بهش گفتم همه ی آدمای دنیا معتقدن زندگیشون کتاب پر فروشی میشه چه چیز جالبی تو زندگیت هست که موجب جلب توجه خواننده بشه

گفت: خوب من یکی از بهترین های دوران مدرسه بودم

گفتم:تو یه نفر رو معرفی کن بگه درسش ضعیف بوده من زندگی نامه اونو مینویسم

گفت:خو دنیا همیشه سازش برای من نا کوک بود و رو دوشم هزار تا غمه

گفتم اگه کسی رو دیدی از این دنیا راضی بود حتما خبرم کن حتما زندگیش کتاب پر فروشی میشه

گفت مرتضی رو چی میگی

گفتم مرتضی؟؟!!

گفت آره و شروع به حرف زدن کرد...

چند سال پیش منم مثل خیلی از دخترای دنیا دل داده شدم و دلم شکست میدونی نویسنده جان برای شما پسرا راحته تحمل درد چون میتونید داد بزنید گله کنید و حتی میتونید چند نخ سیگار بردارید و اگه خیلی آزاد بودید میتونید با چند پیک مشروب فراموش کنید چه برسرتون آمده اما ما دخترا نه ما تنها میشیم خود داری و خود خوری گریه های یواشکی و صدای موزیک زیاد که کسی نشنوه صدای زجه زدناتو ...

من اما هر روز میومدم پارک تا حالم بهتر بشه

هر روز سر ساعت پنج و نیم پسر جونی روی نیمکت اون ور پارک مینشست و نگاهم میکرد اوایل اصلا توجه نمیکردم تازه شکست خورده بودمو عهد کرده بودم به کسی دل ندم اما کم کم نگاهاش برام جدی شد نیم ساعتی نگاهم میکرد ساعت که دقیقا ۶ میشد میومد سمتمو فقط میپرسید "عذر میخوام بانو ساعت چنده؟"

(جوری حرف میزد که انگار همون لحظه چشماش با برق خاصی جوری رو به رو رو نگاه میکرد انگار اون پسر هنوزم روی نیمکت اون ور پارک نشسته)

هیچ وقت حتی یک دقیقه هم دیر نمیکرد هر روز راس همین ساعت و همین سوال...

چند وقتی گذشت دیگه مهم ترین کارم این بود که دیر نرسم سر قرار همیشگیمان و به هر زحمتی بود خودم را میرساندم...

کم کم که با هم آشنا شدیم دنیا دوباره رنگی شد هر روز مست تر از روز قبل بودم و هر لحظه عاسق تر قرار همیشه همان ساعت همان لحظه...

میدانی نویسنده جان یه وقتایی امروز برای ۵۰ سال آینده ات نقشه میکشی و یک هو همه ی دنیا هوار میشود سرت و تو توی همون ۵۰ سال بعد میمانی همان قدر پیر...(اشکاشو با گوشه ی استینش پاک کرد و ادامه داد...)

اما حالا ۵ سال است دیگر کرده ساعت مچی من روی همان ساعت ۶ خوابیده من هر روز سر قرار همیشگیمان حاظر اما اون...

آره نویسنده جان اینها رو نگفتم که کتابش کنی این ها رو گفتم تا با یکی حرف بزنم تا شاید آروم شم دعا کن برگرده...

ازش خداحافظی کردم داشتم به این فکر میکردم که انصافا داستانش ارزش نوشتن داشت چند قدمی دور نشده بودم که جوانی با سرعت از کنارم رد شد و از اون خانوم پرسید..."عذر میخوام بانو ساعت چنده..."

#مهراد


برچسبها: مهراد , دلنوشته , ساعت ۶ راحت شد...

ما را در سایت راحت شد دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 130 تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 19:56

صفحه بندی