التماس آخر

خرید بک لینک
دم دمای پاییز بود و بوی نم باران هر آدمی را مست میکرد و حالُ هوا آماده برای لِه شدن زیر بار خاطره... طبق معمول هر شب من بودم و کاناپه و اینستاگرامُ ، تلوزیونی که تلاش میکرد تا به چشم بیاید...
از لا به لای پست ها چشمم به متنی خورد از شاعری دیوانه که نوشته بود"نازنینا به منه خسته ی دلبسته به دیدار وعده ی آمدن از کوچه ی بن بست مده"
همین...!
همین یک خط کافی بود تا دوباره پرت شوم به اعماق خاطرات و به یک سال پیش که درست همین یک خط شعر التماس آخرم شد درست زمانی که چمدان سفر بسته بودی و قول بازگشت میدادی ولی حواسم نبود وسط آن چمدانه لاکردار لا به لای وسایل شخصی دلی را با خود میبری که صاحب داشت ...
+نرو .. تو رو خدا نرو نزار التماس کنم نزار غرورم بشکنه نرو بمون قول میدم دنیا رو برات زیر رو کنم
_عه دیوانه این چه حرفیه فقط چند روز نیستم قول میدم به محض اینکه بیام زود پیام بدم...
+نازنینا به منه خسته....
حالا یک سال از آن قرار آخر گذشته و چشم من هر روز به صفحه ی این گوشی لعنتی و دلم پیش توست خسته شدم بس که با هر پیامی از جا پریدم و به جای تو تبلیغی ، غریبه ای، چیزی بیشتر دستم را نگرفت
بعد یک سال این شعر نمکی دوباره بر زخم دل بیصاحبمان شد
حرف خاصی نیست نوشتم برای تمدید التماس آخر همین...
برگرد هنوز عاشق ترین مرد روی زمینم باور کن...
#مهراد
برچسبها: مهراد , دلنوشته , التماس اخر راحت شد...

ما را در سایت راحت شد دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 125 تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 19:56

صفحه بندی